تبليغاتX
در کوچه ی بی سوار

در کوچه ی بی سوار

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند


آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند


آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند


آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند


آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند


آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند


آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند 


بمانيم تا کاری کنیم، نه اين كه کاری کنیم تا بمانیم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت1:51توسط آرش | |

مادر به پسرش گفت:گریه کن، به خاک بیفت، طلب بخشش کن.
پدر به پسرش گفت: ناراحت نباش، می برنت تا پای چوبه ی دار، بعد می بخشندت.
مادر مقتول به دخترش می گفت: می بخشمش، ولی پای چوبه ی دار، بگذار مزه ی مرگ را بچشد.
جوان وقتی جرثقیل ، طناب دار و انبوه جمعیت را دید، برای اولین بار ترسید؛ اما خیلی زود یادش آمد باید نمایشش را اجرا کند. خودش را روی خاک انداخت، افتاد به گریه و پشت سر هم دست هایش را از آسمان به طرف خانواده ی مقتول می چرخاند.
خانواده ی مقتول با بغض و خشم ، نگاه شان را از جوان قاتل می دزدیدند.جوان هنوز به جرثقیل مرگ نزدیک نشده بود که از گوشه و کنار فریاد قاتل، قاتل و بکشیدش، بکشیدش بلند شد.جناب سروان مسئول مراسم به نیروهایش دستور داد مراقب همه چیز باشند، اما نیرو های جناب سروان نتوانستند مانع هجوم بیست جوان سنگ و چوب به دست شوند.آن ها خودشان را به جرثقیل نزدیک کردند.جناب سروان به نماینده ی دادگاه گفت: خواهش می کنم از خیر قرائت حکم و تشریفات بگذرید تا جان کس دیگری به خطر نیفتاده. جوان را کشان کشان به طناب دار نزدیک کردند.
جوان های معترض با چوب و چماق به جان جرثقیل افتاده بودند. طناب به گردن جوان قاتل افتاد.یکی از جوان های معترض بالا پرید و به طرف قاتل هجوم برد.جناب سروان فریاد زد تمامش کنید. جوان قاتل از زمین کنده شد و در میانه ی زمین و آسمان معلق شد.کسی در پشت نمایش دوستان مقتول، نمایش مادر مقتول را نمی دید که روی زمین پهن شده بود و می گفت: بخشیدمش، بخشیدمش.*

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت10:47توسط آرش | |

نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
***********
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو چون شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوي دلت افسون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
***********
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست بي خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...
************
عاشقان را خودشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت ، فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
*************
بعد از اين هم آشيانت هر كس است

بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ، ياد تو مارا بس است...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت10:16توسط آرش | |

سلام دوستان شرمنده اینقدر دیر اومدم و آپ کردم . این مطلبو می زارم برا اون دوستانی که امتحان داشتنو کلی استرس برای گرفتن کارنامه این داستان کمک می کنه که با خیال راحت کارنامه رو به پدر و مادرتون نشون بدین

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید

كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یك پاكت

هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با

بدترین پیش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور

بودم با دوست دختر جدیدم فرار كنم، چون می خواستم جلوی یك

رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با استیسی

پیدا كردم، او واقعاً معركه است، اما می دونستم كه تو اون رو

نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالكوبی هاش ،

لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینكه سنش از من خیلی

بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. استیسی

به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یك تریلی

توی جنگل داره و كُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یك رؤیای

مشترك داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. استیسی چشمان من رو

به روی حقیقت باز كرد كه ماریجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی

زنه. ما اون رو برای خودمون می كاریم، و برای تجارت با كمك

آدمای دیگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائینها و

اكستازیهایی كه می خوایم. در ضمن، دعا می كنیم كه علم بتونه

درمانی برای ایدز پیدا كنه، و استیسی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.

نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم

مراقبت كنم. یك روز، مطمئنم كه برای دیدارتون بر می گردیم،

اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.با عشق،پسرت،جوهن

پاورقی : پدر، هیچ كدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا

هستم تو خونه تامی. فقط می خواستم بهت یادآوری كنم كه

در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه

روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود،

بهم زنگ بزن.

+نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت15:46توسط آرش | |

این روزا اسمون مثله روزای اخر پاییز میمونه.

بزودی برف میادو ما دیگه هیچ وقت همدیگرو نمیبینیم.

دورو ورت شلوغ بوووود اینو از چشات می خوندم.

عشقو عاشقی دروغ بود ولی باز به پات می موندم.

تورو با غریبه دیدم خیلی ساده دل بریدی.

من که مرده ام اینجا اما تو به ارزوت رسیدی.

دوباره دلم گرفته تورو باز بهونه کرده.

دل من اشکاتو پاک کن اون دیگه بر نمیگرده.

نمی فهمه درد مارو اون که از عاشقی سیر.

دل من اشکاتو پاک کن نزار غصه جون بگیره

---------------------------------------------------------------------------

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

وبه مجنون و به لیلی شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه هایی از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارم که به احیا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت12:52توسط آرش | |

اين داستان يه كم طولانيه ولي ارزش خوندنشو داره خيلي چيزا رو متوجه مي شين  تازه  مي فهمين نامرديه چيه مي خوام بعد از خوندن نظرتونو بدونم

ميشه تو خونه تو كسي رو آورد ؟

- نه فكر نكنم. زيدتو ميخواي بياري ؟
- آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چي ؟ زيد ميد چي داري اينجا ؟
- يه دختره است اسمش مليحه است. اما رشتي نيست.
حالا خونه خالي نداري ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود) !
- نه بابا . من خودم هم فقط هفته اي يك بار ميرم خونه خاله مليحه. هر دوشنبه خونشون خاليه.
- چرا ؟
- چه ميدونم ؟ ميگه شوهر خاله اش كه نميدونم تخمش يا جاي ديگه اش باد كرده دوشنبه ها بايد بره تهران دياليز بشه.
- آهان ، خوب ايول ميشه من و نگار هم بيايم ؟
- بايد با مليحه صحبت كنم.
مليحه خيلي راحت پذيرفت. به شرطي كه يكي از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اينجوري شديم سه زوج. براي مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفري ما به خونه خاله مليحه ميرفتيم. بين ما فقط نگار بود كه مشروب نمي خورد. بقيه از دختر و پسر مشروب مي خوردن. مليحه از همه بيشتر. مشروب هم هميشه يكنواخت بود . يا عرق سگي يا ودكاي ميكده قزوين باند قرمز . ولي من هر دوشنبه بيشتر و بيشتر مجذوب نگار ميشدم . و براي اينكه كسي نفهمه هيچوقت مست نكردم .
خانه خاله مليحه خانه اي بود قديمي با ديوارهايي به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف يك راهرو. اولين زوجي كه كارشان تمام ميشد به ميان راهرو ميدويد و بقيه را صدا ميزد كه
- اه هنوز اون تو هستين.
- بياين بيرون بابا ميخوايم بريم خونمون.
- بابا كار داريم. دختر ها ديرشون شد
و خلاصه آنقدر سر و صدا ميكردن كه بقيه مجبور ميشدن يا هول هولكي كارشون رو تموم كنن يا از خيرش بگذرن. در هر حال روزهاي خوبي بود كه هيچوقت فراموش نمي كنم.
يك روز ( آخرين دوشنبه اي كه به اون خونه رفتيم ) وقتي با مليحه از اتاق بيرون مي اومديم فكر ميكرديم كه ما نفر اوليم. ولي در راهرو با قيافه عصباني فريد و چشمهاي اشكبار نگار رو برو شديم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون ميكرديم.
- فريد چي شده ؟
- آقا فريد از شما انتظار نداشتمها . نگاري چي شده ؟
مليحه سر نگار رو ميون سينه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زير گريه. چون جوابي نشنيده بودم دوباره با اشاره از فريد واقعيت رو جويا شدم ولي باز هم بي جواب موند.
بعد از اينكه همه را رسوندم به مليحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگيره و ته و توي قضيه رو دربياره. نزديك غروب بود كه مليحه زنگ زد
- نگار حامله است !
- برو گمشو. از كجا ميدوني ؟
- خودش گفت. الان هم اينجاست. ميگه نميتونه برگرده خونشون.
- آخه چرا ؟ مگه كسي چيزي فهميده ؟
- نه ولي ميگه ميترسه. ميگه ميخواد اينجا بمونه. اما تو كه ميدوني نميشه نگهش داشت. مسئوليت داره.
- خيلي خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ ميزنم. به كسي هم نگو كه اون پيش توئه.
بلافاصله با فريد تماس گرفتم. فريد ساده ترين راه رو انتخاب كرده بود. ميگفت اصلاً معلوم نيست بچه مال اون باشه. با عصبانيت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبي بود. حقش نبود به اين روز بيفته. از دست فريد كلافه بودم. به مليحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو يه جوري نگار رو بفرسته خونه يكي از خواهراش. بهانه اش هم اين باشه كه چون دير شده ديگه شب رو بر نمي گرده دهكده ساحلي. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو يك جوري حل و فصل كنم.
بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد براي حل اين مسئله اون هم پيش من بياد. به نظر اون بهترين راه اين بود كه با خانواده فريد صحبت كنم. ازش خواستم خودش اين كار رو بر عهده بگيره. آخر شب بود كه مادر فريد با لهجه آلمانيش بهم زنگ زد. اولين خواهشش اين بود كه فريد بويي از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعيت خانواده دختره احتمال خودكشي هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از ديد اونها ممكن نيست . ولي اون تا صبح دكتري رو در رشت از ميان همكاراش بهم معرفي ميكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .
ساعت 10 صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجاي دانشگاه بياد خونه من . چند دقيقه بعد در زد و اومد تو. قيافه اش حالت آدم هاي غرق شده رو داشت .
- صبحانه خوردي ؟
با سر اشاره كرد كه ميل نداره. چهار تا نيمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فريد حرف نزدم . پرسيدم :
- فريد چي ميگه ؟
چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زير گريه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم اين مسئله رو براش حل كنم . با نا باوري نگاهم كرد .
- آخه چه طوري ؟
- هنوز مطمئن نيستم. خواهرم الان توي راهه كه بياد رشت پيش ما. تو هم بايد يه چند روزي بهانه اي پيدا كني كه خونه نري .
- ميخواي چيكار كني ؟
- بايد بندازيش
- نه. من ميخوامش . ميخوام نگهش دارم. اصلاً ميرم تهران. ميرم تنها زندگي ميكنم.
در همين موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسي كه پشت خط بود هندي بود و به زحمت ميشد حرفهاش رو فهميد. فهميدم دكتريه كه قرار بود مادر فريد معرفي كنه . قرار شد عصر بريم پيشش . دوباره با نگار صحبت كردم .
- احمق جون ميدوني خودت رو داري قرباني كي ميكني ؟ داري قرباني بچه اون كثافت ميشي .
خواهرم ساعت 11 رسيد . از ترمينال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محيطي نسبتاً دوستانه طي شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خيلي محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هايشان خصوصي شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهايي باهام صحبت كرد .
-ميدوني كه اينكار مسئوليت داره ؟
سرم رو پايين انداخته بودم
- آره ميدونم
- چرا داري اين كار رو براش ميكني ؟
- دلم براش ميسوزه
- فقط يه دلسوزي ساده ؟
- آره
- دروغ ميگي.
- به هر حال الان ديگه چه فرقي ميكنه. آره دوستش داشتم. ولي قبل از اين ماجرا ها
- پس تو هم با كثافتي كه اين بلا رو سرش آورده هيچ فرقي نداري
- ببين. من ازت ممنونم كه اينهمه راه براي كمك به من اومدي. ولي لطفا افكار فمنيستي تون رو براي خودتون نگهدارين سركار خانم !!
خواهرم هميشه از اينكه بجاي تو بهش شما بگم حرص ميخورد . ولي اينبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت
- سلام . خوب مخ آبجي منو گذاشتي تو فرقون ها !
- سلام. ميشه بشيني فرشاد ؟
پشت ميز تحريرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .
- من هيچوقت نشناختمت
- مهم نيست
- مليحه رو دوست داري ؟
- خودت چي فكر ميكني ؟
- خواهرت خيلي دختر گليه
- ما خونوادگي همينجوريم
- تو كه ماهي
- ببين نگار. صبح بهت قول دادم اين مسئله رو حل كنم. حالا ميخوام بدوني به هرقيمتي باشه اين كار رو ميكنم. حتي …..
- حتي چي؟
- حتي اگه لازم باشه …..
- لازم باشه كه چي؟
- …….بـ بـ بگيرمت.
- فرشاد ؟؟؟!!!
- بله ؟
- جدي نميگي؟!
در اتاق كمي باز بود . خواهرم داشت پشت در گريه ميكرد . بلند شدم و ايستادم . قطره اشكي به آرامي از گونه ام غلطيد . اينبار بدجوري عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم
- بچه ها زود بپوشين. دكتر منتظره !
با برگشتن نگار به خونشون محيط خونه كمي آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمينان داده بود كه هيچ خطري نگار رو تهديد نميكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعيت رو براي غيبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زياد با هم حرف ميزديم و بر عكس خيلي از خواهر برادرا خيلي كم با هم دعوا ميكرديم . چند روزي كه فرشته پيشم بود خيلي خوش گذشت . حتي يكي از همسايه ها كه مي دونست من مجرد و دانشجو هستم با كميته تماس گرفته بود كه باعث شد كميته بياد جلوي در خونه . با خنده هاي من و فرشته عصباني بشه و سر انجام با ديدن كارتهاي دانشجويي من و فرشته با كلي عذر خواهي اونجا رو ترك كنه !
نگار دو روز بعد همه كارها را براي يك غيبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خيلي به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتيم پيش دكتر . تمام مدتي كه نگار و فرشته پيش دكتر بودند 20 دقيقه هم نشد . من فكر ميكردم دكتر قراره نگار رو جراحي كنه . ولي ظاهرا فقط يك آمپول به نگار تزريق كرده بود .
در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابي پريده بود. با اين حال تا شب خنديديم و شب فرشته پيش نگار خوابيد و من هم توي حال روي يك كاناپه كتاب زمين اميل زولا رو ميخوندم. رمان هاي اميل زولا باعث ميشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و اين يكي ( زمين ) ديگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بيدارم كرد .
- پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالاي مطبشه
- الآن ؟!
- بدو زود باش
و خودش به طرف آشپز خانه دويد . وقتي من داشتم از در بيرون ميرفتم فرشته در حالي كه يك لگن بزرگ دستش بود به آرومي گفت :
- فقط دعا كن
آمدن دكتر به داخل ماشين من زياد طول نكشيد. گويا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعي به فريد وابسته مي دونستم. نيم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خوني رو كه چيزي شبيه لخته يا شايد هم بچه حرومزاده فريد روي اون شناور بود به من داد تا اونو توي دستشويي خالي كنم . بالاخره نزديك صبح بود كه نگار رو ديدم . رنگش پريده تر از ديشب بود ولي خيلي سر حال بود . لبخند معصومانه اي به لب داشت . كنارش نشستم و دست يخ كرده اش رو توي دستم گرفتم .
- خسته نباشي خوشگل خانم
- منو ببخش. خيلي اذيت شدي . اصلاً نمي دونم چه جوري تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت ميكشم .
- اصلاً دوست ندارم اين حرفا رو بزني
- ميدوني فرشاد ؟ تو خيلي آقايي
- ديگه خجالتم نده . حالا بگير بخواب. دكتره ميگفت بايد 24 ساعت بخوري و بخوابي . تا يك ماه هم فعاليت سنگين نداشته باشي .
بلند شدم كه از اتاق بيرون برم. ولي دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشيد و بوسيد .
- فرشاد خيلي دوستت دارم .
دوباره كنارش نشستم. دستم رو زير بالشش فرو كردم و صورتش رو به صورتم چسبوندم. با صداي سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهري گفت :
- نه ديگه ! كار سختي كه نبود. يه بچه ديگه هم درست كنين . دكتر هنديه هم كه مفته . پاشين جمعش كنين ببينم !
با خنده از اتاق بيرون رفتم .
نگار دو روز ديگه هم پيش ما موند . اشتهاش هم مثل روحيه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظي با فرشته زانو زد و قبل از اينكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسيد . فرشته قبل از رفتن يك كار ديگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفي كرد . اينجوري ديگه مشكلي براي حضور نگار توي خونه من وجود نداشت .
روزها ميگذشت و دوستي من با نگار عميق تر و عميق تر مي شد . ولي از لحاظ رابطه جسمي ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هيچ رابطه اي با هم نداشتيم . من به شكلي جدي به نگار بصورت نامزد احتمالي ازدواج نگاه مي كردم . تا اينكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پايان ترم .
- فرشاد جون بابا. خوبي ؟
- آره پدر. چي شده ؟
- فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون بابا
ديگه نفهميدم چي شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شديدي طي كردم . كسي خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بيمارستان رو گرفتم. پدر توي حياط بيمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه بايد با عمل سر استخوان با پروتز تعويض مي شد. فرداي اونروز بعد از خريد پروتز ماجرا رو تلفني براي نگار تعريف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كليدش رو داشت) بره تا شير آب و گاز رو ببنده .
عمل جراحي يكي دو روز بعد با موفقيت انجام شد.طي ده روزي كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هيچوقت خودش گوشي رو بر نمي داشت . براي برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . ميخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبي دادم .
ساعت يازده بود كه به خونه رسيدم . ميخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز نگار رو با قيافه تر و تميز تري ببينم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوي آينه موهاش رو خشك ميكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صداي آب از حمام همچنان مي اومد. خنديدم و گفتم اي پدر سوخته از كجا فهميدي من برگشتم؟ و خواستم بگيرمش توي بغلم . كه صداي ديگري از حمام آمد كه گفت :
- نگار كيه ؟
صداي فريد بود !!! نگاهي به نگار انداختم . به آرامي از در بيرون رفتم . سوار ماشين شدم و مستقيم به طرف انزلي راندم . نياز به آرامش داشتم.......

+نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت15:3توسط آرش | |

 

این شعرو خیلی دوست دارم امیدوارم دوستانم از این شعر خوششون بیاد. حرف دل عاشقاس  

من فكر چشماي توام

تو بيخيال قلب من

با من بمون تنها نرو

قيد همه چي رو نزن

ديگه فكر نمي كنم

كه يه روزي بر مي گردي

به چه قيمتي منو

به خودت وابسته كردي

اينقدر غمم زياده كه دارم مي سوزم اينجا

ولي تو خيالتم نيست كه دارم ميميرم اينجا

قلب من آروم نميشه از روزي كه رفتي بي من

 ديگه برگشتي نداره مي دونم دلگيري از من

+نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت12:47توسط آرش | |

کاش همه عاشقا اینجوری باشن که حتی یه لحظه هم نتونن نبودن عشقشونو تحمل کنن

تو کلاس معلم پرسید کی می دونه عشق چیه ؟هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند. ناگهان یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود و بغض جلوی گلوشو گرفته بود. بهاره 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض بهاره ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:بهاره جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 بهاره با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

 یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

 معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

بهاره گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

 و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

 من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت بهاره نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: بهاره عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

 دوستدار تو ... بهاره که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

 معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

بهاره به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر بهاره اومدن دنبال بهاره برای مراسم ختم یکی از بستگان

بهاره بلند شد و گفت: چه کسی ؟

 ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

 دستهای بهاره شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

 بهاره  هم رفت . رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

بهاره همیشه این شعرو تکرار می کرد

 خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟      خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟      آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت14:30توسط آرش | |

من هر وقت تنها مي شم يا غمو غصه مياد سراغم اين شعرو با خودم    مي خونم خيلي دوسش دارم يه جورايي آرومم مي كنه بهم آرامش ميده اميدوارم كه شما دوستان هم از اين شعر خوشتون بياد

بازم من تكو تنها

بازم من تكو تنها ميون غم ها

روي اين صندلي رفتم تو فكر فردا

تو روبرومي يه قصه تازه

نگام مي كنيو به خودت مي گي ميبازه

مي خندي زوري اما تو خيلي دوري

تو خيالت يه نقشه كه چطور چه جوري

بري تو مغزم فكر مي كني كه  هرزم

اما نمي دوني كه به خودم زير قرضم

به زور مي خندي واسه پر كردنه لحظه

كاش بدوني خنده هات واسم نمي ارزه

آره بازم يه بازيه كثيفو بي حرمت

منو تو روزهاي سرد بي روح غربت

زوركي نخند عزيزم

مي دونم اومدي بازي

نمي خوام اين آخرين

بازيه زندگيم ببازي

خودتو راحت كنو

فكر كن كه جبران گذشتس

از منم ميگذره اما

به دلت چاله نسازي

اومدي بشكني بشكن

از منه ساده چي مونده

قبل تو هركي بوده

تمومه تارو پود سوزونده

توام از يكي ديگه

سوختي مي خواي تلافي باشه

بيا اين توو دلو

باقي احساسي كه مونده

دل ما اونقده پاره اس

موندنش مرگ دوبارس

آسمونه سينه ي  ما

خيلي وقته بي ستاره اس

هميني كه باقي مونده

واسه دل خوشي تا بشكن

تيكه تيكه هامو بردن

آخرينشم تو بكن

نمي خوام بگذره عمري

خسته شي واسه فريبم

يقتو نمي گيره هيچ كس

آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيزم

مثل هركس كه زدو برد

طفلي اين دل كه هميشه

به گناه ديگرون مرد

فكر مي كني زرنگي

با دل سنگي

اما توي چشات داد مي زنه دورنگي

اين دله خسته ديگه چشم از دنيا بسته

خيلي وقته كه مردهو ديگه شكسته

آره دل تو كينه اينو دلم مي بينه

اما خيالي نيست رسم اين دنيا همينه

فكر كن كه بردي اين بازي حقيرو

هنر نمي كني مي كشي دل پيرو

نفرت رو از غريبه

سر يك غريب خراب كن

خنديه كوتاه امم رو

بيا گريه كن عزا كن

مهمم نيست كه چه جرمي

يا گناهي اين سزاشه

باقيه دلم يه مشت خاك

همينم مي خوام نباشه

عقده هاي يك شكستو

خالي كن سر دل من

ديگه متروك مونده و سرد

خاك پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم

كه تو فكرت يه فريبه

بازي بسته پاشو بشكن

من غريبو تو غريبه

دل ما اونقده پاره اس

موندنش مرگ دوباره اس

آسمونه سينه ما

خيلي وقته بي ستاره اس

هميني كه باقي مونده

واسه دل خوشي تو بشكن

تيكه تيكه هامو بردن

آخرينشم تو بكن

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت21:20توسط آرش | |

محبت پسر به پدر و پدر به پسر همیشه داستان های جالبی رو رقم میزنه. اینم یه داستان جالبه که بهمون نشون می ده چگونه باید با فرزند برخورد کنیم این بچه ها با دل پاک و پرمحبتشون بعضی وقت ها یه کارایی میکنن که بزرگترها هیچوقت به ذهن شونم خطور نمی کنه.

مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.
بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت: ....
اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام.
امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم.
بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا !
بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:
با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم.
آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت22:52توسط آرش | |

اگه شما جای این راننده بودین چیکار می کردین ؟

راننده کاميوني وارد رستوران شد. دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت. دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد: از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت22:38توسط آرش | |

چگونه قضاوت كنيم

خاطره ای که می خواهم تعریف کنم مربوط به زمانی است که من در دبستان تحصیل می کردم. این خاطره را هیچ گاه فراموش نمی کنم، به یاد دارم که با یکی از همکلاسی هایم بر سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.

آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میزش نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت. لیوان به رنگ مشکی بود. بعد ازمن پرسید لیوان چه رنگی است و من پاسخ دادم مشکی، سپس از دوستم پرسید واوجواب داد «سفید». هر دو با تعجب به هم نگاه کردیم.

معلم از ما خواست جایمان را با هم عوض کنیم و هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجت دیدم که لیوان سفید است و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است.

در واقع دو نیمه لیوان رنگ های متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است.

معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کسی باید بتوانیم خودمان را در جای او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم، آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت16:57توسط آرش | |

رانندگي و نيمرو

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..

وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.

باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من

گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائي سر من مياري

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت16:55توسط آرش | |

مادر من فقط يك چشم داشت

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره .فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟ اون هیچ جوابی نداد....
 
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.
  دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم .سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی... از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. 
 تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر؟سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .همسایه ها گفتن كه اون مرده. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن .

 
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .
 آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی .به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم.بنابراین چشم خودم رو دادم به تو .برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو!!!


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت13:53توسط آرش | |

كمك به عشق


در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

 شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

چون  تنها "زمان" بزرگی عشق را درک می کند.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت16:24توسط آرش | |

عشق ثروت موفقيت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق هست ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت16:12توسط آرش | |

 باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت11:38توسط آرش | |

داستان عاشقانه ی غمگین

 
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
Iمن جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
 پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"

+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت15:51توسط آرش | |

نهایت عشق !

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.
برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند،
داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.
آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››
قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت13:44توسط آرش | |

خـــــدا
عشق یعنی مادر
اگه یه لحظه هم نباشه زنده موندن و نفس کشیدن تو این دنیا بیهودست
عشقی نیست هرچی هست یا عادته یا نیاز

وعشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
همیشه عاشق تنهاست

عشق یعنی صبح که از خواب بیدار میشه بازم بهش بگی که قشنگه

افتادن سیب سبز دل و احساس عمیق جای خالی اون سیب

عشق یعنی محل زندگی و پرورش خیال، فراموشی عقل و منطق و در نهایت خود سوختن.

سالها به دنبالش می گردی وقتی که پیداش می کنی دستت بهش نمی رسه . عشق دست نیافتنی است. باید به دنبال غیر زمینیش بود. در غیر این صورت در تب عشقت می سوزی

عشق یعنی ساده وبی الایش در کسی یا چیزی گم شدن عشق یعنی خود را باختن وبه معشوق رسیدن عشق یعنی با صدای پایی برخاستن عشق یعنی انتظار طاقت فرسا عشق یعنی اوج احساس زیبا عشق یعنی بانگاهی جان دادن وبا لبخندی زیستن

عشق واقعی از خودگذشتگی وایثاره

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی خودرا فراموش کردن , فرو رفتن در زیبایی های معشوق وخود را در او پیدا کردن ودر نهایت زندگی در کنار هم وبا هم بودن .

.عشق.عشق یعنی دریا شدن.عشق یعنی بر روی شیشه مثل باران باریدن.عشق یعنی خود را به دست باد سپردن.عشق یعنی در زیر باران ماندن و خیس شدن,چتر را بستن,به درخت بید تکیه دادن,عاشق شدن.عشق یعنی زیر نور مهتاب نشستن.عشق یعنی باران شدن.عشق یعنی…

گفتم آخر عشق را معنا کنیم
بلکه جای خویش را پیدا کنیم
آمدم دیدم که جای لاف نیست
عشق غیر از عین و شین و قاف نیست
امدم گفتم به آوای جلی
عین یعنی عدل مولایم علی
شین یعنی شور الله الصمد
قاف یعنی قل هوالله احد

زیباترین حکمت عشق به یاد هم بودن است نه در کنار هم بودن

عشق مثل یه دندون لق میمونه که دردش شیرینه با اینکه دردت میاد ولی هی بهش زبون میزنی تا دردش بازم به سراغت بیاد.

کوچک باش و عاشق,که عشق خود میداند آیین بزرگ کردنت را

عشق رد پای خداست تا او را بیابی و بوسه باران کنی

عشق زیارتگاه همیشگی عاشق دلسوخته است در حسرت دیدار حضرت معشوق یا شمارش لحظه‌های انتظار است که سرانجام یکنواختش “قرارداد فنا” است به خاطر روشن کردن کلبه‌های تاریکی

عشق یعنی تو مر ا میرانی
من به صد حوصله‌ می آیم باز

عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی قطره ودریا شدن عشق یعنی دیده بردردوختن عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی صدای یار را مثل شبنم روی بوست حس کردن.
عشق یعنی هرنگاه یاررا مانند باران تیرعشق بربدن حس کردن و جان گرفتن.

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت16:18توسط آرش | |